دیروز بَرا نَهج البلاغِه رَفتیم شَهربابَک...هنوز حَرکَت نَکرده بودیم عاقاییم اَز همون جام بِم زنگید[
]
الهی قربون خوش قولیت بشممممم...قرار بود بیای اگه نشد بیای هَم از همون جا بِم زنگ بِزنی...مِرسی ک یادِت بود :))
وَقتی خواستم سوار شَم قطع کردیم...قَرار شُد اِمروز بِم بِزَنگی...وَقتی داشتیم بَرمیگشتیم زنگیدِه بودی وَلی اون موقِع تو جادِه گوشیم آنتِن نَشت و بَعدِشَم دیگه عاقایی نتونست بزنگه[
]
آخ کِ چِقَد هَمش مُنتَظِر بودَم بِزنگی :((
برچسب:
نویسنده: پندار مقدم