سِوم اومدی..من نمدونستم و حوصلم حسابی سر رفته بود و دلتنگ بودم[
]
زنگیدم ب آذین ک گفت:تو کانال پست گذاشته عااااا[
]خعلییییییی خوشحال شدم و زنگیدم..اما عاقاییم رفت هیعت[شهادت موسی کاظم]...خو دیه میخواست بره...ولی خب وقتی یه روزه میایو میری...واقعا لازمه بری و با من نباشی؟[
]هیع نبود پیشم[:(]
چهارمم ک...هوووف:)
و اما امروز صبح ک عاقایی معذرت خواهی کرد واسه اذیتایی ک ناشی از فکر درگیرشه..و رفت
عاشقتم[
]
برچسب: اُردیبهشت,
نویسنده: پندار مقدم