گُفتِه بودی سِوم فَروَردین میآی و خانومِت بی صَبرآنِه مُنتظر سِوم بود :(
حالا سِوم نمی شُد کِ هَرچی صَبر میکَردَم :(((((((([
]
وَلی خوب بالاخره سوم شُد و عاقایی جونوم تَشریف اورد ..ای جااااانم[
]...اونقدر خوشحااااااااااال شُدم ک نگو...الهی قربونت بشم من[
]
عاقاییم تو یه هفته ای ک بودی بهترین حسایه دنیا رو بهم دادی[
]..وَلی خُب دیگه توهَم دَست خودِت نیس باید میرَفتی:((
هیع صبح 10 فروَردین...پآیآنِ یِ هَفتِه عآآآآآآآآآآآآآآآآلی:((
بهت گُفتَم صُبح قَبل رَفتَنِت زنگ بزن...زنگ زدی وَلی بیدار نَشُدَم....آآخ عاقایی نِمیدونی چِ حآلی داشتم دوست داشتم خودمو بکشممممممممممم[
]
11 اَم با بَچه ها نشستِه بودیم ..یهو صِدا اِس گوشیم اومَد...چون دیروز رفته بودی اَصلا فِکر نمیکردم تو باشی فِکر کَردَم اَزین تبلیغآتی اَلکیاس...وَلی خب رفتم نیگا کنم...حتی وَقتی دیدم ک عاقاییم اس داده ک "سلام خوبی؟" بآزم باورم نمیشد اومدی...بیخیال همه شدم و همون موقع بهت زنگ زدم...ولی خب عاقاییم هنوز نرسیده بود خونه و گوشیشم ک آخرایه شارژش بود و تو مَرزِ خاموشی :( الهی قربون خودت و صدات بشم ک ارومم میکنه[
]
وَ خُب صبح 12 اَم وَقت رفتنت بود دگ :((
اِمروز صُبح وقتی بیدار شُدم بِهِت زنگ زَدَم روشن بودی اما جواب نَدادی...کِ بَعد فَهمیدم عِشقوم خواب بودِه [
]
عصر ساعتایِ 4 با فَهیمو دختر خالم تو کوه بودیم میخواستم ازشون عکس بگیرم ک گوشیم زنگ خورد...عاقایی مهربونم بود..قربون اون صداش...همیشه باعث خوشحالیمی مرتیکه من[
]
بعدش ک اومدم خونه دیگه نشد باهم حرف بِزَنیم :((
فردا صُبحَم ک عاقایی دارِه میررررررره[
]
برچسب:
نویسنده: پندار مقدم